يحيى دولت آبادى
43
حيات يحيى ( فارسى )
ميآيد هركس بوسيلهئى به او اظهار تقرب مىكند ولى پدرم نظر بملالتى كه از او دارد بملاقاتش هم اقدام نمينمايد - در اين سفر بر توسعهء دايرهء حكومت ظل السلطان افزوده مىشود و باقتدارى افزونتر باصفهان مراجعت مينمايد و اين بواسطه ارتباط زيادى است كه با مستوفى الممالك دارد چون زمان مراجعتش نزديك مىشود گرچه بىاعتنائى پدرم به او او را بىاندازه مكدر دارد ولى شاهزاده صلاح خود را در آن ميبيند با وى از در مهربانى درآمده بدلجوئى ظاهرى كردن دل او را ربوده به اصفهانش برگرداند اينستكه در خفا از آقا سيد مرتضى صدر العلماء درخواست مىكند اسباب الفت پدرم را با او فراهم آورد . صدر العلماء مجدانه در اين كار اقدام نموده خواهى نخواهى پدرم را با خود بديدن ظل السلطان ميبرد گرچه اين مجلس براى صلح و آشتى است و لكن عاقبتش خوش نميشود چه ظل السلطان بعد از تعارف سردى از پدرم ميپرسد علماى روحانى چرا اينقدر كندپا هستند هركجا ميرسند اقامت ميكنند پدرم در جواب ميگويد اسباب حركت دو چيز است هوا در سر و قوت در پا ما كه لباس روحانيت دربر داريم اميدواريم هوائى در سر نداشته باشيم قوت پاى ما را هم گاهى ديگران ميگيرند ناچار ميشويم هركجا رسيديم اقامت نمائيم اين جواب ظل السلطان را مكدر ساخته با كمال ملاحظه كه از صدر العلماء دارد بيخدا نگهدار گفتن از مجلس برخاسته و باطاق ديگر ميرود و صدر العلماء با پدرم بازگشت مينمايند ظل السلطان بعد از گذشتن اين مجلس از كم حوصلگى خود پشيمان شده خيال اول خود را تعقيب مينمايد و از صدر العلماء معذرت خواسته مجددا درخواست مىكند اسباب مراجعت نمودن پدرم را باصفهان فراهم آورد . صدر العلماء هرطور هست پدرم را راضى مىكند و اطمينان ميدهد كه ظل السلطان با وى مهربانى و گذشته را تلافى خواهد كرد و او را به منزل شاهزاده ميبرد شاهزاده در اين مجلس خصوصيت كرده از او قول ميگيرد كه به زودى باصفهان برگردد . پدرم پس از دو سه ماه با برادر بزرگتر از من باصفهان روانه شده مرا با مادر و ديگر برادرانم در طهران ميگذارد به اين قصد كه اگر در ورود باصفهان ظل السلطان بوعده خود وفا نكرد بازگشت بطهران نمايد پدرم اين ترتيب را از روى احتياط